|
ஜღ دفـتـر خـاطـراتــم ღஜ ناگـهـانــ چـقـدر زود، دیـ ـ ـر مـی شــود...
| ||
|
دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی افتاده نخ چادر او دست نسیمی تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم با دست خودش داده اناری به یتیمی... حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را بخشیده به همسایه، چه قرآن کریمی...! در خانه ی زهرا همه معراج نشینند آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی... ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم، می سوخت حریم دل مولا، چه حریمی... آتش! مزن آتش در و دیوار دلش را جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی حالا نکند پنجره را وا بگذاریم، پرپر شود آن لاله ی زخمی به نسیمی... سید حمیدرضا برقعی
[ پنجشنبه 17 فروردین1391 ] [ 10:48 AM ] [ بـ ـ ـنـ ـ ـده ی خـ ـ ـدا ]
خط دوم شکست فرمانده! احتمال شکست بسیار است... پس مهماتمان چه شد سید؟ هیچ امید هست...؟ -بسیار است...! روزهای حماسه و ماسه، بوی باروت و ام1 و ژ3 داغ سیصد هزار لاله ی سرخ، به گمانت کم است؟؟ بسیار است... دهه ی بی هویت هشتاد، بام ها در تصرف بشقاب... داخل آلبومش ولی، عطر دهه ی سرخ شصت بسیار است... چهره پشت نقاب ها خالی، جیب ها پر خشاب ها خالی... گرچه دوران جاهلیت نیست، مشرک و بت پرست بسیار است... ساکنان حضیض بالا شهر، طعنه اش می زنند گاه اما، گاهی اوقات دره در اوج است، ارتفاعات پست بسیار است... دیشب آمد به خواب او سید، دست او را فشرد با لبخند گفت: من زودتر شهید شدم، دست بالای دست بسیار است...!! عباس احمدی
پ.ن1: بالأخره به امید خدا فردا صبح راهی مناطق جنگی میشم...! خـــــــــــــــــیلی خوشحالم... چهار - پنج روزی نیستم ازتون میخوام هر بدی و خوبی از من دیدین حلالم کنین.... پ.ن2: به انتظار امام زمان نشستن خطاست... به انتظار امام زمان بــایــد ایــســتــاد..... [ پنجشنبه 4 اسفند1390 ] [ 6:7 PM ] [ بـ ـ ـنـ ـ ـده ی خـ ـ ـدا ]
یوسف ای گمشده در بی سر وسامانی ها این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها سر بازار شلوغ است، تو تنها ماندی همه جمع اند، چه شهری چه بیابانی... ها چیزی از سوره ی یوسف به عزیزی نرسید بس که در حق تو کردند مسلمانی ها همه در دست ترنجی و از این می رنجی که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها... پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست خوش به حال تو و نیمه شب زندانی ها... خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست این چه عشقی ست که آورده پشیمانی ها...؟ این چه شمعی ست که عالم همه پروانه ی اوست؟ این چه پروانه که کرده ست پر افشانی ها...؟ یوسف گمشده، دنباله ی این قصه کجاست؟ بشنو از نی که غریبند نیستانی ها.... مهدی جهاندار
پ.ن: امروز بالأخره بعد از مدت ها اونم تو روز تولدم هوا آفتابی و معتدل شد! دلم برای اینجور آب و هوا تنگ شده بود... یه حس خاص و قشنگی دارم، نمیدونم چرا...
[ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 4:1 PM ] [ بـ ـ ـنـ ـ ـده ی خـ ـ ـدا ]
مـا را بـه یکــــــ کلافـــــــ ، بـه یـکــــــــ نـان فـروخـتـنـد مـا را فـروخـتـنـد و چـه ارزان فـروخـتـنـد انـدوه و درد از ایـنـکـه خـدا نـاشـنـاس هـا مـا را چـقـدر مـفـتـــــــ بـه شـیـطـان فـروخـتـنـد... ای یـوسـفـــــــــ عـزیـز! تـو را مـصـریـان، مـرا بـازاریـان مـومـن ایـــران فـروخـتـنـد... یـکـــــ عـده خـویـش را پـس پـشـتــــــ کـتـابــــــ هـا یـکـــــ عـده هـم کـنـار خـیـابـان فـروخـتـنـد بـازار مـرده استــــــــ ولـی مـومـنـیـن چـه خوبــــــــ هـم دیــن فـروخـتـنـد، هـم ایـمـان فـروخـتـنـد بـازاریـان چـربــــــــ زبــان دغــل بـه مــا بـوزیـنـه را بـه قـیـمـتــــــــ انـسـان فـروخـتـنـد... وارونـه شـد قـواعـد دنـیـا، مـتـرســکان جـالـیـز را بـه مزرعــه داران فـروخـتـنـد... سعید بیابانکی
پ.ن1: ذائقه هامان، از این غوغای بدلی جات رنگارنگ و پر فریب کور شد... دل هامان، در این قحطی واژه و معنا از دست رفت... چشم هامان، از این همه لنز قلابی و نابرابر اصل تیرگی گرفت... ای جنس اورجینال خدا! دنیا جمعه بازار شد، بیا..... پ.ن2: توی این روز سرد و برفی زیبا از همتون التماس دعا دارم... راستی، دهه ی فجر هم مبارک!
[ پنجشنبه 13 بهمن1390 ] [ 12:18 PM ] [ بـ ـ ـنـ ـ ـده ی خـ ـ ـدا ]
شب کربلای چهار بود. همه ی بچه ها تو پاساژ که یه مقر تو قرارگاه تاکتیکی بود جمع بودن. ظلمات بود و چش چشو نمی دید. نمازی به یاد موندنی زدیم تو رگایی که اون زمان خونش مث الانه سیاه نبود... فلذا نمازه وحشتناک چسبید!! بعدم بساط گریه مریه و آغوشای گرم و به هم رسیدن صورتای خیس و حرفای آخر و بازار آی حلالم کن...! لباس غواصیا رو پوشیدیم و تو تاریکیا آروم دنبال علی خودم میگشتم... چن سال بود از هم جدا نمی شدیم. وقتی پیداش کردم با تندی گفتم: ببخشیدا! یه وقت نیای ازم حلالیت بطلبیا...! میرم شهید می شم، بعد باید بشینی زار بزنی بدبخت! همیشه به شدت از تیکه های من می خندید، اما نخندید، لبخند زد... غمگین و تلخ، تو مایه های لبخند وداع آخر... دلم هــــری ریخت... یا امام رضا! دوربینمو به طرفش گرفتم و گفتم: بگیرم؟ آروم گفت: تاریکه... گفتم: فلش میزنم. بگیرم؟ گفت: بگیر... تو نور فلش چهره ی زیبا و نورانیش همه چیو برام روشن کرد... ارجع الی ربک... خـــیلی وقت میگذره، اما برا من همیشه تازه ست... این عکس مونس چن سال تنهاییام بود تا اینکه گم شد و من داغون... حالا به دستم رسیده. البته کیفیتش با اون شرایط نبایدم عالی باشه اما مال بیست دقیقه قبل از شهادت علی شیبانیه... نمیدونم اونی که من دیدم تو می بینی....؟ ![]() پ.ن1: این بخشی از خاطرات حجة الاسلام سید محمد انجوی نژاده. من این مطلب رو از یه کتاب و عکس رو از وبلاگ سید برداشتم. پ.ن2: اون عکس که نیمه واضح و کنار خورشیده، آخرین عکس شهید شیبانیه...
[ یکشنبه 9 بهمن1390 ] [ 7:32 PM ] [ بـ ـ ـنـ ـ ـده ی خـ ـ ـدا ]
سلام دوستای عزیزم! خوبین؟ من یه چند روزی نبودم و به اینترنت دسترسی نداشتم... از همه ی دوستای عزیزی هم که تو این مدت معرفت به خرج دادن و بهم سر زدن و نظر دادن ممنونم! این چند روز دوتا اتفاق افتاد: یکی اینکه شنبه شنیدم برنامه ی رفتن به جنوبمون عقب افتاده... و دیگری اینکه رفتم قم، حرم حضرت معصومه (س)...! اونجا نائب الزیاره ی همه تون بودم... (البته اگه قابل بدونید...) السلام علیک یا فاطمه المعصومه، اشفعی لنا فی الجنه... راســـــتی پایان ماه صفر و حلول ماه ربیع الاول رو به همه تون تبریک میگم!!!!!!!! پیامبر اکرم (ص) فرمودند: هرکس حلول ماه ربیع را مژده دهد، من بهشت را به او مژده خواهم داد...!
[ چهارشنبه 5 بهمن1390 ] [ 10:22 AM ] [ بـ ـ ـنـ ـ ـده ی خـ ـ ـدا ]
کهنه صرافان دنیا از تصرف میخورند از عدالت مینویسند، از تخلف میخورند می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است دوستان خوب من تنها تأسف میخورند اینکه طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟ ناقدان از سفره ی چرب تعارف میخورند عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان میکشند عارفان هم دزدکی نان تصوّف میخورند یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل کلفت دین اند و دنیا از تکلف میخورند آخر این قصه را من جور دیگر دیده ام گرگ ها را هم برادرهای یوسف میخورند... علیرضا قزوه
[ شنبه 1 بهمن1390 ] [ 12:45 PM ] [ بـ ـ ـنـ ـ ـده ی خـ ـ ـدا ]
میان خاک سر از آسمان درآوردیم چقدر قمری بی آشیان درآوردیم وجب وجب تن این خاک مرده را کندیم چقدر خاطره ی نیمه جان درآوردیم چقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر چقدر آینه و شمعدان درآوردیم لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک درست موسم خرما پزان درآوردیم... به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم عجیب بود که آتشفشان درآوردیم به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت چقدر از دل سنگت جوان درآوردیم... چقدر خیره به دنبال ارغوان گشتیم ز خاک تیره ولی استخوان درآوردیم... شما حماسه سرودید و ما به نام شما فقط ترانه سرودیم و نان درآوردیم... برای اینکه بگوییم با شما بودیم چقدر از خودمان داستان درآوردیم...! به بازی اش نگرفتند و ما چه بازی ها برای این سر بی خانمان درآوردیم و آب های جهان تا از آسیاب افتاد، قلم به دست شدیم و زبان درآوردیم... سعید بیابانکی
پ.ن1: امیدوارم ما از اون دسته از آدما نباشیم که فقط حرف از شهدا بزنیم و نهایت کاری که براشون میکنیم گریه کردن و تو سر خودمون زدن باشه... پ.ن2: اگه خدا بخواد اواخر هفته ی آینده عازم جنوب و مناطق جنگی هستم... برام دعا کنید...!
[ دوشنبه 26 دی1390 ] [ 12:5 PM ] [ بـ ـ ـنـ ـ ـده ی خـ ـ ـدا ]
کاروان می اید از شهر دمشق بر سر خاک شه سلطان عشق کاروان با خود رباب آورده است بهر اصغر شیر و آب آورده است کاروان آمد ولی اکبر نداشت امّ لیلا شبه پیغمبر نداشت کاروان آمد ولی ساقی نبود بر بنی هاشم بجز آهی نبود... پ.ن: فرا رسیدن ایام اربعین حسینی و شهادت مظلومانه ی شهیدان مصطفی احمدی روشن و رضا قشقایی در حادثه ی تروریستی چهارشنبه در تهران رو به همه ی دوستان عزیز و خوانندگان وبلاگم تسلیت میگم... روحشان شاد...
[ جمعه 23 دی1390 ] [ 7:29 PM ] [ بـ ـ ـنـ ـ ـده ی خـ ـ ـدا ]
ای حیات! با تو وداع می گویم... با همه ی زیبایی هایت، با همه ی مظاهر و جلال و جبروتت با همه ی وجود وداع می کنم... با قلبی سوزان و غم آلود، به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم... ای پاهای من! می دانم شما چابکید، می دانم در همه ی مسابقه ها گوی سبقت را از همه ربوده اید می دانم که به فرمان من، مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آیید... به قدرت اراده ی آهنینم محکم باشید، به سرعت تصمیمات و طرح هایم سریع باشید... این پیکر کوچک اما سنگین از آرزو ها و نقشه ها و امیدها و مسئولیت ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه ی دلخواه برسانید... در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید! من چند لحظه بعد به شما آرامش می دهم، آرامش ابدی...! دیگر شما را زحمت نخواهم داد، دیگر شما را شب و روز استثمار نخواهم کرد... دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و دیگر شما از خستگی فریاد نخواهید کرد از درد و شکنجه ضجه نخواهید زد، از بی غذایی، از گرما و از سرما شکوه نخواهید کرد... آرام و آسوده برای همیشه در بستر نرم خاک خواهید بود! اما.... اما این لحظات حساس، لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد... پ.ن: آخرین دست نوشته ی شهید مصطفی چمران در لحظاتی قبل از شهادت
[ جمعه 16 دی1390 ] [ 7:56 PM ] [ بـ ـ ـنـ ـ ـده ی خـ ـ ـدا ]
عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت بگویم، بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است ؟ چرا آب به گلدان نرسیده است ؟چرا لحظه ی باران نرسیده است ؟ و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است ؟ به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است... ؟ بگوحافظ شوریده ز شیراز بیاید، بنویسد، که هنوزم که هنوز است،چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟ چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است ؟ دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد،زمین مرد... زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، زمین مرد... خداوند گواه است، دلم چشم به راه است و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است... و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی... عصر این جمعه ی دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس ؟ به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است... زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی، به تنت رخت عزا کرده ای، ای عشق مجسم...؟ که به جای نم شبنم، بچکد خون جگر از عمق نگاهت نکند باز شده ماه محرم که چنین میزند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت، به فدای رُخت ای ماه ! بیا... صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی آجَرَکَ الله... عزیز دو جهان یوسف در چاه، دلم سوخته از آه نفس های غریبت... دل من بال کبوتر شده، خاکستر پرپر شده... همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی، و سپس رفته به اقلیم رهایی... به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی... خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت، زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی؟؟ به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد، نگهم خواب ندارد... قلمم گوشه ی دفتر، غزل ناب ندارد... شب من روزن مهتاب ندارد... همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد ...؟؟ تو کجایی ...؟ تو کجایی شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی... آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را، و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه زمقتل بنویسم... و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود، چون تپش موج مصیبات بلند است... به گستردگی ساحل نیل است... و این بحر طویل است... که این روضه ی مکشوف لهوف است... عطش بر لب عطشان لغات است... و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است... ولی حیف که ارباب "اسیر الکربات" است... ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنه ی یار است... الف قامتِ او دال... و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که " الشّمر..." خدایا چه بگویم، که شکستند سبو را و بریدند... دلت تاب ندارد به خدا با خبرم، میگذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی... قسمت میدهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی... تو کجایی...؟ تو کجایی...؟؟
سید حمید رضا برقعی ![]()
[ سه شنبه 13 دی1390 ] [ 3:5 PM ] [ بـ ـ ـنـ ـ ـده ی خـ ـ ـدا ]
خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید نه از سر او تا مسلط بر او گردد، و نه از پای او تا لگدکوب امیال او گردد...
بلکه از پهلوی او تا برابر او باشد... و از زیر بازوی او تا در حمایت او باشد... و از نزدیک ترین نقطه به قلب او، تا معشوق و محبوب او باشد...!
[ دوشنبه 5 دی1390 ] [ 1:41 PM ] [ بـ ـ ـنـ ـ ـده ی خـ ـ ـدا ]
آه، خدایا... گفتم خسته ام... گفتی: " لا تقنطوا من رحمة الله" - از رحمت خدا نا امید نشوید... گفتم: هیچ کس نمیدونه تو دلم چی میگذره... گفتی: "انُّ اللّه بین المرء و قلبه" - همانا خداوند حائل است میان انسان و قلبش...! گفتم: هیچ کسی رو ندارم... گفتی: "نحنُ نقربُ الیهِ مِن حبل الورید" - ما از رگ گردن به او نزدیک تریم... گفتم: ولی انگار منو فراموش کردی... گفتی: "فاذکُرونی، اَذکَرکُم" مرا یاد کنید تا به یاد شما باشم...
[ شنبه 3 دی1390 ] [ 9:16 PM ] [ بـ ـ ـنـ ـ ـده ی خـ ـ ـدا ]
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست...
ادامه مطلب [ پنجشنبه 24 آذر1390 ] [ 7:19 PM ] [ بـ ـ ـنـ ـ ـده ی خـ ـ ـدا ]
[ پنجشنبه 17 آذر1390 ] [ 6:4 PM ] [ بـ ـ ـنـ ـ ـده ی خـ ـ ـدا ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||